یکشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۹

مهاجرت اجباری

مهاجرت کردم. اجباری بود ولی خودمم بدم نمیومد . سیستم ِ کامنتینگ ِ بلاگر اذیت میکرد . خیلی وقت بود که اسپیرال مایند ِ ورد پرسی رو ساخته بودم ولی نمی تونستم از اسپیرال مایند ِ سراسر سبزم دست بکشم . وقتی که امروز دیدم یکی با آی پی ِ خونمون اومده وبلاگم ، فهمیدم که لو رفتم ...
خیلی برام نیست این مسئله ولی دوست دارم لااقل اینجا خود ِ خودم باشم بی هیچ نقابی و با محافظه کاری و به خاطر دیگران خودم رو سانسور نکنم .


هر وقت که اطرافیانم بتونن خود ِ واقعی ِ منو به همراه ِ همه اسپیرال های ذهنم بپذیرن ؛ سخاوتمندانه آدرس وبلاگم رو بهشون تقدیم می کنم  !!!



جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

عقل و دل

از همون روزی که بید مجنون ِ سرکش و سر به زیر  ؛ انتخاب ِ دلم ، یخ زد و مُرد ، به عشق بی اعتماد شدم .


و از همون روزی که انتخاب ِ عقلم ؛ بی عقل شد ، به عقل بی اعتماد شدم.


و حالا خیلی وقته که من بی عقل و بی دل ، مفعول ِ زندگی شدم


---------
پ.ن : دوشنبه امتحان ِ میان ترم ِ انگل شناسی دارم . یه عالم کرم دارن تو مُخم وول میخورن . افکارم رو هم میزنن و من پرتاب میشم به زمان ِ او …

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

مشترک مورد نظر …

می خوام مطلق بشم . یه چیزی تو مایه های صفر  ِ کلوین .


کاش بلد بودم همه آدم های اطرافم رو reject کنم .


یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

پرده برداری !

به یاد سبزهایی که در سکوت سرخ شدند ...

          عید غدیر ؛ روز حق ّ فراموش شده تاریخ ، بر حق جویان مبارک





ببخشید کیفیت عکسا انقدر داغونه ، وقتم کم بود . فردا گمونم کلاً نباشم .


جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

نوشتنم نمیاد


بیسیار بیسیار تلاش کردم یه چیزی بنویسم ولی نوشتنم نیومد . سوژه زیاده ولی حالش نیست. مامان و بابا به علت تفاهم زیاد دوتایی باهم مریض شدن . الان اصلاً اعصاب معصاب ندارم .


سه شنبه یه آزمایش ِ کاملاً  ناجوانمردانه و اجباری روی یه قورباغه انجام دادم ، از اون روز وجدانم درد میکنه . فکر کن باید زنده زنده سر ِ قورباغه رو از تنش جدا می کردیم ...


این پچمک ِ خنگ رو به همراه یک سری متعلقات ِ فرهنگی به عنوان ِ هدیه تولد برای ِ زلزله خونمون خریدم . کلّی ذوق کرده . به این نتیجه رسیدم که من چقدر خواهر ِ بیشعوری (!) بودم که تا حالا براش کادو تولد نخریدم .خدایا توبه !!!


فقط بگم پروژه سبز  کردن ِ عیدی های ِعید غدیر در حال تکمیله . به محض اتمام پروژه مراسم پرده برداری انجام میشه .

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

من ِ این روزها

1. اینترنت ِ پرسرعتِ محترم ِ خونه قطع شده و در راستای اثبات اینکه : من؛ معتاد نیستم ! قصد وصل کردنش رو نداریم . ولی دارم میمیرم از خماری ، دست به دامن ِ آب باریکه ی هوشمند شدم .


2. با مامان آشتی کردیم . صحبت کردیم و فهمیدم گیر دادن به بیرون رفتن و تلفن حرف زدن و ریش و سیبیل ! همش بهونه بوده . مشکل از یه جای دیگه است . فکر کنم بشه حلش کرد .


3. از سه شنبه که اومدم تهران روابطم رو با دوستانِ مذکر و مونث قطع کردم . شدم یه دختر ِ خوب ِ همراه ِ خانواده ! اس ام اس میزنن ، با اعتماد به نفس کامل جواب نمیدم . تمرین ِ خط کردم ، کتاب خوندم ، برای کاهش عوارض ِترک ِ اعتیاد ، کامپیوتر بازی کردم ؛ زیاد ! همزمان با بازی کامپیوتری با صدای بلند آهنگ های شاهین نجفی گوش دادم انقدر که احساس می کنم آستانه شنواییم اومده پائین . تنهایی ِ گم شده ام رو دارم پیدا می کنم .


4. روز ِ عرفه ، 3سالِ پیش ، خاطره خوبی بود . ورق میزنم خاطرات و خودِ گذشته ام رو .


5. دوشنبه تولّدِ زلزله خونمون یعنی خواهرمه . هنوز هدیه نخریدم براش . دارم فکر می کنم چی بخرم ولی به نتیحه نرسیدم . واقعاً خسته نباشم .


6. راستی ؛ عید غدیر امسال خیلی سبزه . به عیدی دادن و عیدی گرفتن تو این روز اعتقاد ندارم (البته هر سال هم دادم ، هم گرفتم ) ولی برای امسال افکار ِ پلیدی در سر دارم !!! پذیرای پیشنهادات سبز ِ شما هستم .


7. از 16 آذر چه خبر ؟

دوشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۹

مشت و شیشه

مشت زدم تو شیشه دلِ یه نفر . 
مطمئنم شیشه دلش رو عوض میکنه ولی زخم های دست من به این زودی خوب نمیشه . 
غصه دار ِشَم . درد دارم . نمیفهمه .


شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

من و مو و مامان !


بنده کلاً دختر ِ گوش به حرف ِ مامانی نیستم . به خاطر همین معمولاً دعوامون میشه . آخرین موردش هم خودتون شاهد بودید دیگه . البته با مسائل دیگه قاطی شد و قهر اساسی شده ...
دخترها همونطور که مستحضر هستید از زمان راهنمایی میرن تو کار دست بردن تو صورت و ابرو . ولی من دنبال این قضیه نبودم . اصلاً برا خودمم عجیب بود ! من که همه چارچوب هام رو می شکنم ، اصلا تو این فاز نبودم ! البته یه دلیلش اینه ما هم تو فامیل مادری و هم تو فامیل پدری ، خیلی دختر نداریم به خاطر همین هر کاری که من بخوام بکنم اولی حساب میشم. خانواده پدری هم مذهبی هستن و شدیداً سنتی ...  
حالا یه دو سه ماهیه شدید افتاده تو سرم که قید این دست نخورده (!) بودن رو بزنم و خلاص ! این فکرم از اونجا افتاد تو سرم که با خودم فکر کردم : چرا من که به این دست نخورده بودن اعتقاد ندارم خودم رو شبیه اونایی بکنم که اعتقاد دارن ؟ 
اصلاً از فکر اینکه بخوام یه روز برای یه نفر خودم رو خوشگل کنم حالم بد میشه ! میخوام این تغییرات برا دل ِخودم باشه نه خوشامد ِ کس ِ دیگه ... این کارا رو نکنم هم خاطر خواه زیاد دارم ! ( اعتماد به نفس رو حال کنید ! ) پس الان هم به خاطر خوشامد ِ کسی نیست . مطمئن باشید !
این مامان من هم کلی روشنفکره و دگر اندیش ، ولی از بد ِ حادثه ؛ با موضوعات اینجوری مخالفه شدید ! قبل از اینکه مطرح کنم فکر نمی کردم انقدر زیاد مخالف باشه ولی جدیدا فهمیدم که خیلییییییییییی مخالفه ! فکر کنم امید داره در آینده نزدیک شوهرم بده و میخواد منو دست نخورده تحویل آقا داماد بده ! 
منم اولش بهش گفتم بیا خودت یه فکری به حال ِ این قضیه بکن ، محل نذاشت . 
منم دیشب در یک حرکت محیرالعقول و از پیش برنامه ریزی نشده ! بعد از عملیات مو زدایی از دست و پا ، با اپی لیدی پشت ِ لبم رو برداشتم . آآآآآآآآآآآآآآآآآی درد کشیدم ، آآآآآآآآآآآآآی درد کشیدم .... فکر کن ، خودت بخوای برا اولین بار بخوای این کارو بکنی هیشکی هم نباشه دل داریت بده !
دیشب این حرکت رو انجام دادم ، رفتم حموم و بعد خوابیدم . صبح هم تهران رو به مقصد دانشگاه ترک گفتم و کسی ما رو با سیبیل ِ نداشته رویت نکرد ! دیگه تا سه شنبه هم همدیگرو نمی بینیم .
مرحله اول عملیات با موفقیت تموم شد ! اصلاً هم تابلو نشده . تو دانشگاه که کسی چیزی نگفت . فقط الان عمه گرامی تا منو دیده میگه : کرم پودرت رو عوض کردی ؟! گفتم آره !!!
سه شنبه هم دیگه باید برم تو کار ِ آشتی . بسه دیگه ، بده مادر و دختر خیلی با هم قهر باشن  D:
میشه پیشنهاد بدید که چه جوری با مامان آشتی کنم ؟!

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

یه روز ِ سگی

میدونی یه روز ِ کامل بدشانسی یعنی چی؟
یعنی صبح دیر از خواب بیدار شی و به قرار ِ اولت نرسی.
یعنی بری دانشگاه تهران که جزوه بگیری ، اون قسمت بسته باشه .
یعنی دو نفر که نباید همدیگه رو ببینن ، ببینن .
یعنی قرار سینما بذاری بعد یادت نباشه شهادته ،  بری ببینی سینما تعطیله .
یعنی وقتی با هزار بدبختی جزوه ها رو گرفتی ، برا گرفتن ِ کپی سه ساعت معطل بشی.
یعنی به خاطر ِ دیر شدن به یه قرار ِ دیگه ات هم نرسی .
یعنی به خاطر یه کار ِ کوچیک صبح از خونه بری بیرون و شب برسی .
یعنی وقتی رسیدی خونه به خاطر دیر اومدنت مامانت باهات حرف نزنه .
یعنی شب تا ساعت یک تلفنی با دوستت حرف بزنی بعد یه دفعه تلفن قطع بشه ، دوستت زنگ بزنه مامانت از خواب بیدار بشه ،گوشی رو از بالا برداره ، خط رو خط بشه ،صدای یه آقا رو بشنوه ، مامانت هم که رو این قضیه حساسه فکر کنه …
یعنی شارژ ِ ایرانسلت تموم بشه و …
یعنی یه خواب ِ مزخرف ببینی .
یعنی با سر درد بخوابی با سر درد بیدار شی .
….

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

حسرت ...

حسرت خوردم به عشق چند ساله . به اینکه آدم یکی رو داشته باشه که فکر کنه بدون ِ اون میمیره . عشق ِ بچگی میخوام .عشقی که حسرت شنیدن ِ صداشو داشته باشم. عشقی که شبها با این امید بخوابم که توی خواب ببینمش . عشقی که برای دیدنش بال بال بزنم . یکی که نگهم داره . با دستاش نه ؛ با دلش . عشق اول میخوام . عشقی که فکر کنم آسمون باز شده و همین یکی افتاده بغل ِ من !
من خیلی وقته که به هیچ کس این حس ها رو ندارم...
نمیدونم به خاطر ِ غیر قابل ِ اطمینان بودنمه یا به خاطر پیدا نکردن ِ اون شونه های محکم ِ ...
به خاطر ِ داشتن ِ ذهن ایراد گیره یا به خاطر ِ ایراد دار بودن ِ آدماست ...
به خاطر ترس از دل دادن ِ یا به خاطر ِ نبودن ِ دل ِ  ...
برای خیلیا بهترین بودم ، ولی هنوز بهترین ِ خودم رو پیدا نکردم .
برای خیلیا گوش بودم ولی هنوز گوش ِ خودم رو پیدا نکردم .
من خسته شدم .
برگشته به من میگه : حتی یه ذره سعی نمیکنی که فقط با یه نفر باشی . خب اگه به دلم قلاده نزنم و باز بره اونجایی که نباید و اگه وقف یه نفر بشم آخر ِ کار این منم که لِه میشم . من یه بار تا ته خط رفتم ...
از ترس رسیدن ِ دوباره به آخر ِخط و شکستن ، خودم رو کم کم میشکنم .
به خدا خسته شدم...