پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

یک برگ از کتاب-2 : من گنجشک نیستم

«...
میگفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن میمونه . میگفت مرگ رو درست کرده اند تا باهاش ما رو بترسونند . عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند . خب ،مگه تو گنجشکی ؟ گنجشکی ؟
...»

من گنجشک نیستم – مصطفی مستور

6 نظرات:

خارپشت گفت...

دلم مثل گنجشک می زنه آخه... ولی قلبم نمی تونه بترسه... لولو ها رو دوست نداره ولی نمی دونه که مرگ لولو هست یا نه... اصلا چه جوری می شه ترسید از چیزی که نمی دونی چی هست؟وقتی ندیدیش؟ و چه جوری می شه باور کرد از آدمایی که اونا خودشونم تجربه اش نکردن؟(مرگ جسمانی رو می گم....)
گاهی میگم :ماها همه گنجشکیم...خیلی هم . داریم عقاب بودن و باز بودن رو تمرین می کنیم...

Spiral Mind گفت...

خب خارپشت ، همین تمرین هم جای امیدواری داره . نداره ؟!

نگارش گفت...

دیدی گنجشک های این دور و زمونه از آدم هم نمی ترسن چه برسه به مترسک...
این ترسناکه اسپیرال..

پ.ن: از شانه ی مهربانت ممنونم...

دختر بندری گفت...

با نگارش موافقم کسی از مترسک نمیترسه وحشی تر از آنیم که..
برا پست قبیت:
بعضی بهترین خانه رو می سازن بعد براشون پاره ای مشکلات پیش میاد دوان میرن و تو باید سنگینیشو تنهایی تحمل کنی و حسرت بخوری این که اینقدر زحمت کشید به این خوبی و سختی ساختش چرا ور دل من گذاشتش و رفت .
باور کن سعی کردم همونجا کامنت بذارم نشد.

خارپشت گفت...

نه اسپیرال...خوب نیست . دلم دنیایی از گنجشک ها می خواد . که دلشون کوچیک باشه و مهربون... خودشون باشن...دلم می خواد خود خود گنجشک باشم...جهانم هم ...دل هممون گنجشک باشه. مهربون...

نگارش گفت...

سلام! توی لینک دونی ام اومدی بالا!
نکنه چیزی نوشتی و پاک کردی؟...

پاک نکن بذار بخونیم...