مینویسم براش . برای خودِ خودش . می نویسم که یادم بمونه ، من کسی بودم که عاشق نمی شدم . اما حالا روحم داغ داره ازش !
نیستی و
وجودت امکار پذیر نیست
روح و جسمم را به بازی می گیری و نمی بینمت !
تنها میدانم :
« ما با هم جمع نمی شویم »
ولی ،
روحم را در دست می گیری
با هر آنچه می خواهی ، جمع
از آنچه می توانی ، کسر
در آنچه نمیدانی ، ضرب
و بر هیچ تقسیم میکنی .
ما با هم جمع نمی شویم ؛ هرگز .
نیستی و
و جودت انکار پذیر نیست .
بهت که گفتم ، خسته ام . خسته شدم از عشقی که نمیشه پیش همه داد بزنمش .
عشق ِ نرسیدنی خواسته بودم . غلط کردم . عشق ِ رسیدنی ِ موندنی میخوام . حتی اگه موندنی باشی ، بهم بگو با فریادهای خفه شدم چیکار کنم ؟



2 نظرات:
سلام
یه پیشنهاد از یه دوست : همین حالا پاشو برو بیرون یه هوایی بخور و یه نفسی بکش
عشق اونقدر بی ارزش نیست که بخوای فقط به خاطر اینکه نمی تونی داد بزنیش ولش کنی ...
دلت خواست فریاد بزنی ... پناه ببر به آنجا که گوشی باشد برای شنیدن فریادت . حتی شده آرام ....
و برای کسی فریاد باش که لایق تک تک آن نفس های از حلق در آمده ات باشد . اگر نه . ارزش فریاد را هم ندارد اسپیرال...
ارسال يک نظر