من کلاً آدمی هستم که ادعای ِ عدم وابستگیم به خانواده ، گوش فلک رو کر کرده ! همین دیروز تو دانشگاه داشتم به دوستم میگفتم که وقتی میام اینجا بیشتر دلم برا تختخوابم تنگ میشه تا برای مامانم ! از نظر بعضی از اطرافیانم من آدم بی احساسیم . ولی به نظر من این رفتار من به خاطر اینه که مامان و بابام از بچگی خواستن که من بهشون وابسته نباشم. از همون بچگی مامان و بابا میذاشتن که با خاله و عمه و ... برم مسافرت . همین هم باعث شده که دوری از خانواده اذیتم نکنه . البته الان همچین هم دور نیستم ازشون و هر هقته میرم خونه .
حالا این همه روضه خوندم که بگم با این همه ادّعا ، از دیروز که این ویروس کوفتی یقه منو هم گرفته و دارم تو تب میسوزم ، دلم مامانمو میخواد . دلم میخواست پیشش بودم و فقط دستمو میگرفت . دلم میخوادش . همین.



5 نظرات:
ما كه تنها لحظات آرامشمان لحظات دوری از خانواده است والا...
آخـــی !!!
سرما خوردی ؟!
خدا به خیر کنه روزی رو که من بخوام برم دانشگاه !
:))))
ایشالله زودتر خوب شی باز پست های قشنگ قشنگ ازت ببینیم !
خیلی جالبه. موقع بیماری و بیحالی، همگی بچه میشیم. همون بچهها 4-5 سالهی لوس و مامانی که مظلوم موقع بیماری مامانشون رو که داشت براشون هی آبمیوه درست میکرد نگاه میکردن.
حتی مامانم هم موقع مریضی عین بچه کوچولوهای ملوس میشه!! D:
این یه جورایی درد مشترکه
که آدم وقتی مریضه، مامانشو می خواد!
تو انقدر گریه می کنی دختری یا پسری ؟ دفعه ی بعدی تو صحفه ی اصلی یه اشاره ای بکن می یام چک می کنم .
ارسال يک نظر