یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

اعتـــــــــــــــــــراف می کنم .

من کلاً آدمی هستم که ادعای ِ عدم وابستگیم به خانواده ، گوش فلک رو کر کرده ! همین دیروز تو دانشگاه داشتم به دوستم میگفتم که وقتی میام اینجا بیشتر دلم برا تختخوابم تنگ میشه تا برای مامانم ! از نظر بعضی از اطرافیانم من آدم بی احساسیم . ولی به نظر من این  رفتار من به خاطر اینه که مامان و بابام از بچگی خواستن که من بهشون وابسته نباشم. از همون بچگی مامان و بابا میذاشتن که با خاله و عمه و ... برم مسافرت . همین هم باعث شده که دوری از خانواده اذیتم نکنه . البته الان همچین هم دور نیستم ازشون و هر هقته میرم خونه .
حالا این همه روضه خوندم که بگم با این همه ادّعا ، از دیروز که این ویروس کوفتی یقه منو هم گرفته و دارم تو تب میسوزم ، دلم مامانمو میخواد . دلم میخواست پیشش بودم و فقط دستمو میگرفت . دلم میخوادش . همین.

5 نظرات:

جوانک تنها گفت...

ما كه تنها لحظات آرامشمان لحظات دوری از خانواده است والا...

Mostafa گفت...

آخـــی !!!
سرما خوردی ؟!

خدا به خیر کنه روزی رو که من بخوام برم دانشگاه !
:))))
ایشالله زودتر خوب شی باز پست های قشنگ قشنگ ازت ببینیم !

mahdadairy گفت...

خیلی جالبه. موقع بیماری و بی‌حالی، همگی بچه می‌شیم. همون بچه‌ها 4-5 ساله‌ی لوس و مامانی که مظلوم موقع بیماری مامانشون رو که داشت براشون هی آب‌میوه درست می‌کرد نگاه می‌کردن.
حتی مامانم هم موقع مریضی عین بچه کوچولوهای ملوس می‌شه!! D:

الهام - روح پرتابل گفت...

این یه جورایی درد مشترکه
که آدم وقتی مریضه، مامانشو می خواد!

ناشناس گفت...

تو انقدر گریه می کنی دختری یا پسری ؟ دفعه ی بعدی تو صحفه ی اصلی یه اشاره ای بکن می یام چک می کنم .