پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

و خداوند مرا گوش آفرید .

نمیدونم تا حالا تجربه کردید یا نه . یه دوست ِ نه چندان قدیمی که زوایای درونیش خیلی مشخص نیست و ظاهری سنگی داره و رابطه ات باهاش از دست رفته ،  بعد از مدتها زنگ میزنه و میگه که فقط میخواد حرف بزنه . دلش سنگین شده از بار روزگار . از عشق قدیمیش میگه . از کسی که تازگیا فهمیده ازدواج کرده . میگه بعضی وقتا همه چیز انقدر بد میشه که آدم نمیدونه باید چیکار کنه .میگم : آره آدم دلش میخواد سرش رو بکوبه تو دیوار ! می خنده . میگه یعنی الان من باید سرمو بکوبم تو دیوار ؟ میگم نه . اونم فایده نداره . باید دلتو بکوبی تو دیوار !
رها شده از غرور ِ اعصاب خردکن ِ همیشگی ،اشک هاش سرازیر میشه. میگه و میشنوم . میگه و اشک می ریزم . طاقت گریه مردا رو ندارم . اون آدمی که من میشناختم ، باید خیلی غمش زیاد شده باشه که اشک بریزه . وقتی که حرفاش تموم شد و آروم شد ، معذرت خواهی کرد و خداحافظی. همین.


لحظه هایی رو که جنسیت وارد دوستی نمیشه رو عاشقانه دوست دارم .


اصلاح میکنم معدودی از آدمها ، در یک لحظه ، واقعاً آشغالن . باید اون لحظه رو انداخت دور و خاطره های خوب رو نگه داشت !

2 نظرات:

Mostafa گفت...

لحظه هایی رو که جنسیت وارد دوستی نمیشه رو عاشقانه دوست دارم

این حرفتم باید قاب کرد زد رو دیوار

golbano گفت...

:)t