سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

خوش به حالتون .

نمیذارن فردا برم .
از همون موقع که رسیدم خونه با شوخی ، مسخره بازی ، صحبت آروم و منطقی ، داد و هوار ، گریه زاری ، به هر زبونی که فکرش رو بکنید گفتم بیاید بریم . ولی پاشون رو کردن تو یه کفش و میگن نه .
حالم به هم میخوره از این منطق مسخره شون که میگن : ما تو رو راحت به دست نیاوردیم که راحت از دستت بدیم .
الان بیشتر از یک ساعته دارم اشک میریزم ، هیشکی هم محل نمیذاره ، حرف خودشون رو میزنن .
بچه هایی که فردا میرین التماس دعا ! دوتا شعار هم از طرف من بدید! دلم باهاتونه .
الان هم سرم و چشمام دارن میترکن . میرم بخوابم .
مواظب خودتون باشید


پ.ن : دست همتون هم درد نکنه که تلاشتون رو کردید که مشکل پست قبلم حل بشه .

2 نظرات:

Mostafa گفت...

سلام اسپیرال خوبی ؟
خوب شد نیومدی بابا ! ما که کلا 10 تا شعار ندادیم ! فقط داشتیم می دویدیم و هی تو پارکینگ خونه ها بودیم !
صورت خواهرم داغون شد ! یکی از این گلوله های رنگی خورد تو عینکش ، زخمی شد ! مامان محترم هم چند تا باتوم نوش جان فرمودند ! خودم هم یک لحظه داشتم خفه می شدم از گاز اشک آور ! ولی در کل خوب بود ! دم مردم گرم !
تو هم ایشالله برای 16 آذر بیا

Mahda گفت...

کاملاً درک می‌کنم چی می‌گی. منم اجازه نداشتم برم. خیلی غمی شدم.