بیسیار بیسیار تلاش کردم یه چیزی بنویسم ولی نوشتنم نیومد . سوژه زیاده ولی حالش نیست. مامان و بابا به علت تفاهم زیاد دوتایی باهم مریض شدن . الان اصلاً اعصاب معصاب ندارم .
سه شنبه یه آزمایش ِ کاملاً ناجوانمردانه و اجباری روی یه قورباغه انجام دادم ، از اون روز وجدانم درد میکنه . فکر کن باید زنده زنده سر ِ قورباغه رو از تنش جدا می کردیم ...
این پچمک ِ خنگ رو به همراه یک سری متعلقات ِ فرهنگی به عنوان ِ هدیه تولد برای ِ زلزله خونمون خریدم . کلّی ذوق کرده . به این نتیجه رسیدم که من چقدر خواهر ِ بیشعوری (!) بودم که تا حالا براش کادو تولد نخریدم .خدایا توبه !!!
فقط بگم پروژه سبز کردن ِ عیدی های ِعید غدیر در حال تکمیله . به محض اتمام پروژه مراسم پرده برداری انجام میشه .



4 نظرات:
عزیزم براشون سوپ درست کن. سوپ پیاز. خیلی جواب می ده.
وجدان منم درد گرفت :(
چه کار جالبی می کنی! زودتر پرده برداری کن ببینم چطوری شدن؟
اینم خودش یه نوع مبارزهاس. :) ;)
بازم خوبه ها. من وقتی نوشتنم نمیاد و می نویسم تبدیل به مینیمال می شه. بازم ایول به شما
چیکار کردی قورباغه ی بیچاره رو ؟
ارسال يک نظر